|
بگو چه كار كنم؟
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق میدهد با دردی که فصل را نمیشناسد با خونی که بند نمیآید بگو چکار کنم؟ وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است و غم چون سنگی مرا در سراشیبِ یک دره دنبال میکند دلم شاخهی شاتوتی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است... *شعر از غلامرضا بروسان |+| نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 و ساعت 17:20 عجب
عجججججججب! -پدر ژپتو پينوكيو را ساخت تا كمي از بارِ تنهايي اش كاسته شود. عمرش را گذاشت روي ساخت عروسك چوبين و آن وقت نتيجه اش؟... اين شد كه پدر ژپتو بيش از پيش تنهايي اش عميق و عميق تر شد.... مي گويد: عججججججب! و چنان چشم و ابرويي بالا مي اندازد كه انگار بگويد: برو بابا...!! -گربه نره و روباه مكار غرق درياي خوني شدند كه خودشان براي يافتن پينوكيو به پا كرده بودند. پينوكيو در آرزوي انسان شدن، دست به هر كاري مي زند و چنان پيش مي رود كه در اين راه حتي از قرباني كردن فرشته مهربان نيز ابايي ندارد. فرشته مهربان كه ديگر حالا سالهاست وردست پينوكيو شده تا بلكه روزي روزگاري فرصتي دست دهد و به اين موجود چوبين بفهماند انسان شدن در اين عصر سنگي امكان ناپذير است، سرانجام قرباني مهرباني اش مي شود. در اين روزگار نه ديگر مي شود دروغ كسي را از دراز شدن دماغش تشخيص داد و نه آدمي را از ظاهر به ظاهر آدم گونه اش.تو به خيال خودت با يكي هستي و آن يكي با هزاران نفر...!! - عججججججب! و دوباره سكوتي عميق جاخوش مي كند در فضاي تهيِ ميان ما... ابري از تهي... توي دلم مي گويم: پدر ژپتو، دركت مي كنم!!
*بعدنوشت: اين متن صرفاً داستانكي است در حال و هواي نمايش " آمديم، نبوديد، رفتيم". |+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 و ساعت 10:59 دنياي شگفتي ها...
دنياي شگفتي ها...
مادر آنجا در ميان تشت و حوض دست در كف دارد و رويي به من از ميان خنده هاي دلفريب نيزه اي از غصه دارد سوي من من ميان پنجره با خنده ام بر لبانش خنده اي حَك كرده ام او به دستش مي شود خيره، ولي من به لبخندش كمي شك كرده ام... و اين روزها مدتي است اين شعر كودكانه دوران سرخوشي هاي نوجواني مدام زير لبم زمزمه مي شود؛ همان روزها كه تازه سِحر ادبيات را كشف كرده بودم و با خامي كودكانه ام هر روز شعري مي گفتم و داستاني مي نوشتم. ديگر نويسنده شدن برايم شده بود آرزويي دست يافتني، و شعر محملي بود براي آرامش شبانگاهي ام، و براي تنهايي هاي كِش دارم... حالا اين روزها چنان درگير دغدغه روزگار و زندگي شده ام كه ديگر فرصت كمتري دست مي دهد براي قدم زدن در اين دنياي شگفتي ها... دل خوش كرده ام به خاطرات و دست نوشته هاي قديم و به اميد روزي كه مجالي دوباره دست دهد براي نوشتن هاي بي امان... صبح تا شب... شب تا صبح... من در اينجا عشق خود را جُسته ام از ميان خاطرات كهنه ام كَس نداند من در اينجا از چه رو درب را اينگونه بر خود بسته ام... |+| نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 3 اردیبهشت1391 و ساعت 11:5 قسمت
قسمت پس از مدتها مجالي پيدا شد كه بنشينم پاي لپ تاپ و مطلبي بنويسم. دلم پر بود از دست روزگار و خودم و ... و نوشتم و نوشتم و نوشتم. نوشتن كه كمي آرامم كرد، بدون آنكه حتي نگاهي دوباره به آن بيندازم، مستقيما دكمه ثبت مطلب جديد را فشردم. و درست در اين موقع بايد اينترنت دچار اختلال شود و نوشته من بدون آنكه روي وبلاگ ظاهر شود، محو شود... پاك شود... قسمت است ديگر! شايد به قول قديمي ها حكمتي در اين امر نهفته است....كه شايد يعني بس كن ديگه، چقدر نك و نال از دست روزگار و خود و ....؟! و بس كردم؛ مثل بچه آدم! |+| نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 28 اسفند1390 و ساعت 16:15 دست روزگار
دست روزگار دارم ايميل هايم را چك مي كنم كه ناگهان سر و كله اش پيدا مي شود.چراغش روشن مي شود و پيامي مي فرستد كه :" سلام محمودجان، چطوري پسر؟"وحيد اهل حال بود؛ اهل كوه و سفر و طبيعت گردي و شجريان و موسيقي. تمبك مي زد و با اينكه صداي تمبك زدنش را هرگز نشنيده بودم، با اين حال از عشقش به تمبك چنان حرف مي زد كه مي شد حدس زد تمبك نواز قابلي است. حالا كه پنج سالي از دوران سرخوشي هاي كودكانه ليسانس مي گذرد، از آن محفل شعر و موسيقي تنها يكي دو نفري باقي مانده اند كه هنوز هستند، كه هنوز در تماس هستند. خسته از كار و بي رمق از بدخوابي هاي شبانه اين شبهاي زمستاني، تا چشمم به نام وحيد مي افتد، خاطرات شيرين گذشته بي هوا سُر مي خورد توي دلم. سريع جوابش را مي دهم. -سلام داش وحيد گل. قربان شما. خوبي؟ بابا كجايي، دلمون حسابي تنگيده واست! -منم همينطور. دلم واست سوراخ شده، تازه دادم دوختنش! حال و احوالي مي كنيم. مي گويم: دست روزگار بدجوري جدا كرده ماها رو از هم. انقدر نچسب به زندگي. انقدر به كار و زندگي چسبيديم كه يادمون رفته رفقايي هم داريم... جوابي نمي دهد. يك دقيقه بعد مي نويسد: ببخشيد محمود جان. الان كار دارم. فعلا باي... حسابي توي ذوقم مي خورد. تنها مي نويسم: bye ... ok... |+| نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 25 بهمن1390 و ساعت 16:47 جشنواره نوشت
جشنواره نوشت
ایام دهه فجر این چند ساله برای من همیشه توأم بوده است با خاطرات دلنشین و بعضاً غریب و ناخوشایند جشنواره فیلم فجر؛ جشنواره ای که به همت یکی از دوستان، بهانه ای بود برای دور هم جمع شدن و فیلم دیدن و خندیدن و زنده کردن یاد و خاطرات قدیم و دوران دانشجویی و علم و صنعت و... اما امسال به دلیلی که هنوز برای خودم هم چندان قابل هضم نیست، این جشنواره رفتن ها محدود شد به فیلم دیدن های دونفره و حتی بعضا تک نفره در سیانس های مختلف. شاید برای همین هم است که جشنواره امسال نه برای من خاطره انگیز شد و نه چندان میل و رغبتی به دیدن فیلم ها داشتم. دیگر شور و شوق صف ایستادن برای دیدن یک فیلم خوب را هم نداشتم. البته احتمالاً این موضوع چندن بی ربط به عوارض پیری هم نیست! امسال در مجموع پنج فیلم بیشتر ندیدم. فیلم اول، "گشت ارشاد" سعید سهیلی که قرار بود مثلاً فیلمی طنز باشد. مفرح بود و خندیدیم، اما طنز نبود. ظاهراً کارگردان خودش هم در بلاتکلیفی ساخت فیلمی کمدی و معناگرایانه گیر کرده بود و به قول معروف گاهی خارج می زد. "تلفن همراه رئیس جمهور"، به جز بازی درخشان مهدی هاشمی هیچ چیز دیگری نداشت. پذیرایی ساده مانی حقیقی" با آن شروع غافلگیر کننده اش در کنار بازی خوب ترانه علیدوستی و مانی حقیقی فیلم خوبی بود که اگر کمیت فیلمنامه اش بعضی جاها نمی لنگید حتی می توانست جایزه بهترین فیلمنامه امسال را نصیب خود کند. "برف روی کاج ها" ی پیمان معادی فیلمی بود در فضای فیلمهای اصغر فرهادی و حتی به زعم من بیشتر شبیه "به همین سادگی" میرکریمی. فضای زنانه و دلتنگی های زنانه و عشق دریغ شده از آنان که در فضایی خارج از خانه در جستجوی آنند. البته در این فیلم مرد خانه هم عشقش را در بیرون از خانه می جوید. شاید بهتر بود به جای مهناز افشار از بازیگری مثل لیلا حاتمی یا هنگامه قاضیانی استفاده می شد تا دلچسبی فیلم دو چندان می گردید. در مجموع فیلم خوبی از آب درآمده بود و نوید یک کارگردان مولف موفق را می دهد. "نارنجی پوش" مهرجویی هم دوباره به همان سبک و سیاق "طهران، تهران"، بیشتر به دنبال پیام تبلیغاتی شهرداری بود که "شهر ما خانه ما" تا روایت کردن یک داستان. علیرغم علاقه شدیدی که به مهرجویی و فیلمهای داستانی سابقش دارم، اما به نظر من سینمای مهرجویی سالهاست که دیگر مرده است؛ همچنانکه سینمای کیمیایی سی سال است که مرده. حامد بهداد در این فیلم ثابت کرد چگونه می توان حتی یک نقش چرند را هم به عالی ترین نحو ممکن بازی کرد. |+| نوشته شده توسط محمود در شنبه 22 بهمن1390 و ساعت 10:18 چي بوديم... چي شديم...
چي بوديم... چي شديم...
جزوه اش را به دست گرفته و مدام مثل كودكي كه با شيشه شيرش بازي بازي كند، با آن ور مي رود. نگاهم مي كند، چشمكي مي زند و با مشتي آه و ناله خودش را سر جايش صاف مي كند. موج درد توي صورتش مي دود. سفيد مي شود، سرخ مي شود و باز... سفيد... سرخ... تازه عمل كرده است. دكتر مي گويد اين درد طبيعي است و تا مدتي بايد با آن كنار بيايد. امتحانات حسابي كلافه اش كرده اند. دستي به شكمش مي كشد و با درد برجسته اي كه پف مي كند زير چشمهايش، مي گويد: چي بوديم... چي شديم... *** پدربزرگ هنوز مغزش خوب كار مي كرد؛ عينهو ساعت. اما ديگه چشم و چارش خوب نمي ديد. معلوم نبود اون روزهاي آخر چه بلايي سرش اومده بود. مردي كه هر روز صبح كله سحر از خونه مي زد بيرون و روونه كوه و بيابون مي شد، حالا به وضعي افتاده بود كه وقتي مي خواست دستگيره در رو بگيره، به جاي دستگيره ده سانت بالاترش رو مي گرفت. چشمهاش دودو مي زد. تا مي خواست ميوه برداره از تو بشقابش، به جاي ميوه دستش روي قالي مي رفت و خالي برمي گشت. بچه ها مي خنديدن. بعد همونطوري مظلوم وار زل مي زد تو چشمهام و با قطره اشكي كه جمع شده بود كنج چشمهاش، مي گفت: چي بوديم... چي شديم... |+| نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 4 بهمن1390 و ساعت 16:2 روزهاي كوتاه...روزهاي بلند
روزهاي كوتاه... روزهاي بلند... گوشي را مي گذارم سرجايش. به نفس نفس افتاده ام. گريه امانم را بريده است. كز مي كنم كنج ديوار و زل ميزنم به عكسهايي كه روي صفحه مانيتور، مي آيند و مي روند... مي گويم:سينما چي؟ بريم؟ و دوباره مي گويد: نه. -عصري بيام دنبالت بريم سوپر استار؟ -نه، روزها كوتاهه، مي خوام زودتر به خونه برسم... روزها كوتاه شده است و شب ها بلند. زمستان بود و دي بود و برف بود و روزهاي كوتاه. كافه اي دنج همراه با عطر قهوه و نسكافه كه بي هوا توي فضا موج مي خورد. عكس ها يكي يكي رد مي شوند. برف است و جاي پاهاي خالي توي برف و آواز ممتد كلاغ ها. آن روزها، زمستان بود و روزها عليرغم كوتاهي شان، مدام كش مي آمدند. آن قدر كه من به ديدار تو بيايم و آن قدر كه بعد از رفتنت هنوز وقت باشد كه به ياد تو براي خودم شعرهاي بچگانه بگويم... |+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 21 آذر1390 و ساعت 15:1 برف و عشق و خاطره
برف و عشق و خاطره برف مي باريد، نرم نرم و پفكي. سر و كولم پر شده بود از برف و چتري كه بي خيال توي دست هايم تاب مي خورد. - -برف و باران را دوست دارم. - -چترها را بايد بست... و دويدم، تند و آنچنان تند كه پايم ناگهان لغزيد و در آستانه ي فرو افتادن، شاخ درختي، در آغوشم گرفت. - -آرامتر پسرم گفتم: عجب روزي شد امروز، رفت در خاطره ها، برف و عشق و... و في البداهه گفت: پيتزا!! برف مي بارد، نرم و پفكي. نشسته ام پشت پنجره و به دانه هاي ريز و درشتي خيره شده ام كه طنازانه پشت پنجره پيچ و تاب مي خورند. گويي سال ها مي گذرد. و دل من هنوز در تب و تاب لحظه اي پرپر مي زند كه با ديدن رستوراني، كافي شاپي، گل از گلش بشكفد و بگويد: چيزي بخوريم؟ چقدر دلم هوس پيتزا كرده است... |+| نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 5 آبان1390 و ساعت 10:7 بازگشت
بازگشت مدتي است دست به قلم نبرده ام. احساس مي كنم از همان چيزي كه همواره از آن مي ترسيدم و مدام در پي آن بودم كه مبادا روزي اسيرش شوم، دارد نم نمك بر سرم مي آيد و گرفتارم مي كند؛ اسارت در بند روزمرگي، جان كندن براي زندگي كردن(!!)، دويدن هاي پي در پي و فاصله گرفتن از دوست داشته ها و دوشت داشتني ها... گاهي اوقات، نياز به زمان زيادي نيست تا تجربه هاي عجيب كسب كني و در عرض مدتي كوتاه، نگاهت به هر چيز و هر كس عوض شود. مدتي در سفر بودم. و حالا كه برگشته ام تصميم گرفته ام دوباره نوشتن را شروع كنم؛ اگر روزگار بگذارد. به زودي با نوشته اي جديد برمي گردم . تا باز در گوشه ي خلوت اتاقم، يگانه خواننده ي دست نويس هاي چركين خودم باشم!... |+| نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 11 مهر1390 و ساعت 17:59 فصل عاشقی
فصل عاشقی
از همان اول با حضورش هزار پرسش در ذهنم روشن کرده بود، مثل هزار شمع که وقتی میخواستم یکیش را فوت کنم هزارتای دیگر روشن می شد. چرا این قدر قشنگ است؟ ملوس و قشنگ. خودش هم می داند؟ حالا من چه کنم؟ اصلاً مگر خودش کار و درس ندارد که این همه وقت می گذارد برای برادرش؟ آیا مادرش می داند که او ورِ دلِ من جا خوش کرده و مرا به این روز انداخته؟ یکبار بهش گفتم: همه ی وقتتان را صرف رامین می کتید؟ جلسه بعد اصلاً نیامد، و من همین جور که درس می دادم، هرلحظه خیال می کردم حالا در باز می شود و او با پیرهنی صورتی که دو لبه ی پایینش را به هم گره زده با لبخند بر آستانه ظاهر می شود. اما نیامد. موقع رفتن از رامین پرسیدم: مثل اینکه خواهرت خانه نیست! گفت: پری؟ سر تکان دادم و او گفت: چرا آقا، توی اتاق خودش است. خسته و دلمرده به خانه برگشتم، و آن شب تب کردم. نه حال کتاب خواندن داشتم، نه حوصله حرف زدن. مامان دست گذاشت به پیشانی ام و گفت که تب دارم. بعد برام خاکشیر صاف کرد و یک لیوان بلند با یخ فراوان داد دستم: عاشق نشده باشی، هان؟ نتوانستم سرم را بلند کنم. می ترسیدم زیر سنگینی نگاهش تاب نیاورم. با لبخندی ساختگی گفتم: عاشق؟ - آره مامان. بهار است و فصل عاشقی... *عباس معروفی/ "تماماً مخصوص" |+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 21 مرداد1390 و ساعت 21:21 تماماً مخصوص
تماماً مخصوص - اين روزها احساس مي كنم دم به دم دارم از خودم بيشتر و بيشتر فاصله مي گيرم. ديدن خودم از فاصله اي دور... و نمي دانم چرا روزها اينقدر كوتاه شده اند. شب كه مي شود، با كوله باري از كارهاي نكرده به اميد فردايي كه انجام شود اين كارها سر بر بالين مي گذارم و باز... - بالاخره توانستم " تماماً مخصوص" عباس معروفي را به دست بياورم. و حالا اين روزها، در خلال آشفتگي هاي روزمره و در ميان سيل كارهاي بي اماني كه گويي هيچ گاه تمامي ندارند، پس از مدتها دوباره كتابي به دست گرفته ام تماماً مخصوص از نويسنده اي تماماً مخصوص. - عليرغم تمام اين دلمشغولي ها و استرس هاي كاري و درسي و مادي و غيرمادي كه اين روزها آوار شده اند بر سرت، وقتي احساس مي كني كسي هست كه به نك و نال هاي دلت گوش بسپارد و نواي آهنگين صدايش مرهمي باشد بر دل بي قرارت، آن وقت زندگي روي زيبا و دلنشينش را نشان مي دهد... و بعد احساس مي كني ارزشش را دارد اين زندگي كوفتي! |+| نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 9 مرداد1390 و ساعت 8:45 ماركز و آموزه هايش از زندگي
ماركز و آموزه هايش از زندگي
![]() -در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه
بهتر می
دانند و گاهی اوقات پدران نيز هم... -در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. -در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند. -در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. -در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. -در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم. -در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. -در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است. -در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. -در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. -در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. -در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. -در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. -در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. -در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست... |+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 10 تیر1390 و ساعت 9:22 يادداشت هاي ناتمام
يادداشت هاي ناتمام...
-گاهي روزگار سربه سرت مي گذارد. سرت را آنچنان شلوغ مي كند كه اصلاً نمي فهمي عمرت به چه سرعت از كنارت رد مي شود و تو مي ماني و يك دنيا دلواپسي از كارهاي نمانده و استرس هاي بيهوده؛ در تاكسي، در مترو، سرِ كار، سرِ قرار، امتحانات دانشگاه، كنكور دكترا، آزمون تافل، خواستگاري،... -مدير پروژه مي گويد: محمود حواست باشه، شنيدم باز اغتشاش كردي! مي خندم و مي گويم: اغتشاش چيه ديگه؟ داشتيم درد دل مي كرديم. ابروهايش را تابي مي دهد و فيلسوف منشانه مي گويد: از كي تا حالا اعتراض دسته جمعي شده درددل؟ تا مي آيم چيزي بگويم، دستش را به علامت سكوت بالا مي آورد و ادامه مي دهد: خواستم بگم حواست باشه. اين روزها هر كي دنبال بهانه است تا يكي ديگه رو قربوني خودش كنه. خام نشي پسر! آتو دادي دست رئيس، ديگه از دست من هم كاري برنمياد. خودت مي دوني چقدر دوستت دارم؛ اما تا وقتي تو هم... ديگر حرفهايش برايم معنايي ندارد. وقتي دو سال عمرت را گذاشته باشي روي شركتي كه نه آينده اش معلوم است و نه رفتار رؤسايش آنچنان روشن، و تازه آن وقت حقوقي معادل يك داشجوي ليسانس بگذارند كف دستت و دلت را خوش كنند به اينكه فضا، فضاي شاد و پويايي است، ديگر نم نمك صدايت درمي آيد. صدايش خش برداشته است. مي گويد: تازه تو ديگه يك نفر نيستي كه... چشمكي مي زند و لب و لوچه ي آويزانش ول مي شود روي صورتش. مي خواهم عُق بزنم... |+| نوشته شده توسط محمود در شنبه 4 تیر1390 و ساعت 16:35 مهمان ناخوانده
مهمان ناخوانده
آمده است؛ سرزده و بي خبر. نشسته ام كنج اتاق كارم و بي جهت ورق هاي روي ميز را جابجا مي كنم. بازي بازي مي كنم با پرونده هاي نيمه باز. دو قُلُپ از چاي سرد شده مي نوشم و باز به صداي او گوش مي دهم كه پِچ پِچ كنان با ليلا حرف مي زند. روزي كه رفت، گويي به یکباره دنيا بر سرم خراب شد. تا مدتها بي هوا براي خودم چرخ مي زدم توي خيابانهاي سرد و خالي شهر، به دنبال سايه اي كه شايد نشاني داشته باشد از او. گفته بودم هر جا بروي دنبالت مي آيم. خنديده بود و آنوقت با رفتن يكباره اش نشانم داد كه چه آسان مي توان بي رد و نشاني رفت و پشت سرت را هم نگاه نکرد. -مسقطي یه، سوغات شيراز، خانم محسني آورده. یکی بر می دارم و می گذارم کنج دهانم. ليلا خنده كنان از اتاق بيرون مي رود. وقتي گفته بود:" فهميدي زهرا رفت، بي خبر؟" خودم را زده بودم به آن راه و تمام توانم را جمع کرده بودم تا نکند خدای ناکرده ناگهان اشکم درآید. که روزی روزگاری، منی بود و اویی... حالا برگشته که چه؟ که سر بزند به دوستان یا باز تازه کند داغ دلی را که... لیلا گفته بود:" یعنی تو تا حالا اصلاً عاشق نشدی؟" و من نیشخندی وِل داده بودم و گفته بودم:" چرا، فقط یک بار، اونم الان..." و لیلا خندیده بود و من بی هوا طعم گس مسخره ای سر خورده بود توی دلم. لیلا می گوید:" نمی خوای بیای زهرا رو ببینی؟" آب دهانم را قورت می دهم. خداخدا می کنم صدای تپش های بی امان قلبم را نشنود. نگاهی به چهره معصومش می اندازم. ساده تر از آن است که تا به حال بویی برده باشد. دوباره می نشینم پشت میزم. دستی می کشم بر سر و روی عرق کرده ام و بعد با صدای آرامی می گویم:" نه!" |+| نوشته شده توسط محمود در جمعه 30 اردیبهشت1390 و ساعت 15:33 |
|

